ذبيح الله صفا

1282

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

صائبا اين غزل مرشد رومست كه گفت * « عيد بگذشت و همه خلق پى كار شدند » * در زير خرقه شيشهء مى را نگاه دار * اين ماه را نهفته در ابر سياه دار بال و پريست نشو و نما را زمين پاك * پاس نَفَس براى دم صبحگاه دار بىشاهد و شراب شب ماه مگذران * چشمى به روى ساقى و چشمى به ماه دار پير مغان ز توبه ترا منع اگر كند * زنهار گوش هوش بدان خيرخواه دار از ريشه برميار نهال اميد را * ته شيشه‌يى براى صبوحى نگاه دار عرض صفاى سينه مده پيش غافلان * در پيش زنگى آينهء خود سياه دار ماهى محيط را بسر از خامشى كشيد * صائب ببزم باده زبان را نگاه دار * كاش مىديدى به چشم عاشقان رخسار خويش * تا دريغ از چشم خود مىداشتى ديدار خويش سر بدلها داده‌اى مژگان خون‌آلود را * برنمىآيى مگر با تيغ لنگردار خويش حسن عالم‌سوز را مشاطه‌يى در كار نيست * گرم دارد از فروغ شعله‌يى بازار خويش اى كه مىجويى گشاد كار خود از آسمان * آسمان از ما بود سرگشته‌تر در كار خويش مىروم چون لغزش مستان بپاى بيخودى * تا كجا سر بركنم زين سير بىپرگار خويش روزگار برق فرصت خنده‌وارى بيش نيست * مگذران صائب بغفلت دولت بيدار خويش * گرچه از وعدهء احسان فلك پير شديم * نعمتى بود كه از هستى خود سير شديم نيست زين سبز چمن كلفَت ما امروزى * غنچه بوديم درين باغ كه دلگير شديم جز ندامت چه بود كوشش ما را حاصل * ما كه از صبحدم آمادهء شبگير شديم گرچه از كوشش تدبير نچيديم گلى * اينقدر بود كه تسليم بتقدير شديم شست آن روز قضا دست ز آبادى ما * كه گرفتار به آب و گل تعمير شديم دل خوش‌مشرب ما داشت جوان عالم را * شد همان روز جهان پير كه ما پير شديم تن نداديم بآغوش زليخاى جهان * راضى از سلسلهء زلف بزنجير شديم صلح كرديم بيك نقش ز نقاش جهان * محو يك چهره چو آيينهء تصوير شديم صائب آن طفل يتيميم در آغوش جهان * كه بدريوزه به صد خانه پى شير شديم